baroon

گاه نوشته های من

چشم در مقابل چشم

لباس هایم را به سختی از تن کندم و این تن خسته را روی تخت انداختم.

چشمانم را بستم شاید خواب به سراغ این چشم ها بیاید.

ابتدا دستانش و بعد تمام هیکلش روی بدنم افتاد. خود را به خواب زدم شاید بگذارد و برود. اما نه…

نفس را در سینه حبس کردم. منتظر شدم تا ببینم می خواهد با من چه کند؟

چند ثانیه بعد سوزنی را وارد تنم کرد. درد در تمام بدن پیچید.

چشم باز کردم. راحت نشسته بود و داشت آخرین لقمه های غذایش را می بلعید. مستقیم به چشمانش نگاه کردم. حالا او بود که باید خود را به خواب می زد. مانند دو کابوی روبروی هم قرار گرفته بودیم. او به من خیره شده بود. من هم.

آخر او از رو رفت و رفت.

اگر مانده بود پشه ای به تمام پشه های مرده اضافه می شد.

Comments (View)
blog comments powered by Disqus