baroon

گاه نوشته های من

نوبت عاشقی من

نمی دانم از کجا شروع کنم. تو خودت مرا یاری کن. با نگاهت به من بگو از کجا باید شروع کنم. بگو که دوستم داری و دوست تر دارمت.

یادت می آید روز اولی که یکدیگر را دیدیم. یادت می آید چطور از سر شرم سر به زیر انداختیم. نمی توانستیم به چشمان هم خیره شویم. تو در سکوت جلو آمدی و با سر انگشتانت انگشتان مرا نوازش کردی. چه گرمایی داشت وجودت. هیچکس غیر از من و تو در اتاق نبود. اما این چه شرمی بود که نمی گذاشت من و تو دست در آغوش هم بیاندازیم. شاید هم هنوز زود بود. هنوز باید یکدیگر را در بوته آزمایش فرو می بردیم. روحمان را صیقل می دادیم و بعد عاشق می شدیم.

تو نگاهم کردی. من جرات کردم و سرم را بالا آوردم. و تو تبسمی بر لبانت نقش بست. آن روز چه زود گذشت. بدون آنکه فرصت کنیم همدیگر را بهتر ببینیم. برایم مهم نبود که تو زشت باشی و زیبا. قدی رشید داشته باشی و یا کوتاه. فقط می خواستم که باشی. اگر بگویم آن شب از فکرت خواب به چشمانم راه نیافت بیراه نگفته ام. هنوز گرمای وجودت را در میان انگشتانم لمس می کنم. این چه جذبه ای بود که مرا به خود مشغول می داشت. دوست داشتم فردا زودتر برسد تا تو را ببینم.

و باز تو آمدی. هر روز به یک بهانه. می نشستی یک گوشه . و فقط به من خیره می شدی. و من در تب و تاب نگاهت به خود می گفتم: چرا حرف نمی زند؟ چرا نمی گوید در ذهنش چه می گذرد؟ و تو فقط تبسم می کردی.

آن روز یادت هست. آمدی. و ما باز در اتاق تنها بودیم. تو دستانت را جلو آوردی و ذهنم را در آغوش کشیدی. آنچنان سریع این کار را کردی که نمی توانستم عکس العملی نشان دهم. چشمانم را به چشمانت دوختم و گذاشتم تو هر چه می خواهی انجام دهی.

تو در گوشم نجوا کردی : دوستت دارم.  و من فریاد زدم: من هم. لبانم را به سکوت فراخواندی و آرامم کردی.

حالا من در ورطه عقل و عشق فرو رفته بودم.

نمی دانستم کدام بهتر است. دلم می گفت: بمان و عقلم می گفت: برو. و من ماندم. تو به من کمک کردی پا بر عقلم بگذارم و روی دلم بایستم. یادت هست با هم در آن صبح دل انگیز تا به آسمان پرواز کردیم. تو به من گفتی هیچگاه تنهایم مگذار و من جواب دادم: برای همیشه دوستم داشته باش. بوسه ای بر چشمانم زدی و سرم را روی سینه ات گذاشتی و گذاشتی تا صدای تپش ناآرام قلبت را بشنوم.

می دانم که تو هم مانند من هر روز بیشتر از روز پیش عاشق می شوی . و عشق مان را جاودانه می سازی. این را می توانم هر روز از نگاهت بخوانم. از اینکه گذاشتی اینقدر شفاف ذهنت را بخوانم بر خود می بالم. تو عاشق ترین عاشق زندگی من هستی.

با من بمان. برای همیشه.

نامه ای به یک قلم.

Comments (View)
blog comments powered by Disqus