August 2009
1 post
1 tag
June 2009
2 posts
DPChallenge - A Digital Photography Contest →
January 2009
2 posts
October 2008
10 posts
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد
یادته اون روز چقدر با هم خوش بودیم. چقدر از در و دیوار اون خرابه نزدیک دانشگاه تهران بالا رفتیم. یادته کم مونده بود من رو زمین بخوابم و از تو با اون جنگولک بازی هات عکس بگیرم. یادته هیچ کس توی اون کوچه نبود که چپ چپ نگاهمون کنه؟ بعد تو دلش بهمون بگه جوونای این دور و زمونه دیوونه شدند. چقدر اون روز خوش گذشت. چقدر اون روز زود گذشت.
یک جایی، یک روزی، یک کسی، یک زمانی صبر داشته باش
سخت
هان ای فرشته! همیشه و در همه حال به خاطر داشته باش: سخت همیشه سخت است.
September 2008
6 posts
یک اعتراف نازک
اولین اعتراف: الان و فقط همین الان دلم تخمه می خواهد.
دومین اعتراف: حوصله ام سر رفته.
سومین اعتراف: مدتی است دارم از خودم سلف پرتره می گیرم. در اولین فرصت آنها را در وبلاگم قرار خواهم داد.
در دروازه یا سوراخ سوزن
- چقدر خط تان زیباست.
- لطف دارید.
- دارم فکر می کنم چقدر خط تان برایم آشناست.
تا آمدم حرفی بزنم گفت : بله ، یادم آمد.سه سال پیش یک گزارش از بازرسی یک مجموعه فرهنگی برایم نوشته بودید. زیر گزارش مرقوم فرموده بودید به علت نبود کامپیوتر در مرکز این گزارش دستی تهیه شده است.
- و شما درخواست خرید سه دستگاه کامپیوتر را برای مرکز ما صادر کردید.
- بله.
- حالا چه درخواستی دارید؟
- یک روز مرخصی.
...
August 2008
10 posts
چشم در مقابل چشم
لباس هایم را به سختی از تن کندم و این تن خسته را روی تخت انداختم.
چشمانم را بستم شاید خواب به سراغ این چشم ها بیاید.
ابتدا دستانش و بعد تمام هیکلش روی بدنم افتاد. خود را به خواب زدم شاید بگذارد و برود. اما نه…
نفس را در سینه حبس کردم. منتظر شدم تا ببینم می خواهد با من چه کند؟
چند ثانیه بعد سوزنی را وارد تنم کرد. درد در تمام بدن پیچید.
چشم باز کردم. راحت نشسته بود و داشت آخرین لقمه های...
نوبت عاشقی من
نمی دانم از کجا شروع کنم. تو خودت مرا یاری کن. با نگاهت به من بگو از کجا باید شروع کنم. بگو که دوستم داری و دوست تر دارمت.
یادت می آید روز اولی که یکدیگر را دیدیم. یادت می آید چطور از سر شرم سر به زیر انداختیم. نمی توانستیم به چشمان هم خیره شویم. تو در سکوت جلو آمدی و با سر انگشتانت انگشتان مرا نوازش کردی. چه گرمایی داشت وجودت. هیچکس غیر از من و تو در اتاق نبود. اما این چه شرمی بود که نمی گذاشت...
دکتر بامداد و پروژه
دکتر بامداد دوره تحصیل در مدرسه را در مدارس فرانسوی گذرانده است. در فرانسه هم به تحصیل دکترای طب پرداخته است. روزی که شنید به زبان فرانسه علاقه مند هستم و دوست دارم به من فرانسه بیاموزد گفت: فرانسوی ها برای آرزوهایشان از کلمه ارزو استفاده نمی کنند. آنها به ارزو می گویند پروژه. یعنی باید این آرزو محقق شود.
حالا تو هم باید به آموختن زبان فرانسه به چشم یک پروژه نگاه کنی.
پروژه فوق لیسانس
پدر معتقد است باید مدتی را صبر کنم تا جوهر فوق لیسانس جامعه شناسی ام خشک شود. الان من موتورم به راه افتاده است و اگر بخواهم صبر کنم می شود مانند اتفاقی که در چند سال پیش برایم افتاد. سه بار در کنکور فوق لیسانس بهداشت محیط در جا زدم چون یک سال به خودم استراحت داده بودم.
امروز برای خرید کتاب های حقوق با آبجی کوچیکه رفته بودیم انقلاب. وقتی چشمم به کتاب های تافل و ایلتس می افتاد دل غشه می گرفتم....
خسته
امروز خیلی خسته شدم. خیلی حرفها برای گفتن دارم. اما الان نه وقتش را دارم و نه حوصله اش را. پس تا فردا عصر شب و روزتان به خیر.
متنفرم
از آدم هایی که مرا از پشت اینترنت محکوم می کنند به شدت متنفرم. تو که مرا تا به حال ندیده ای پس چطور تشخیص دادی من آدمی که فکر می کردی نیستم. برایت متاسفم.
از Persian ( Look up “از” in Wikipedia ) Prepositionfrom
macro →
افتتاحیه
افتتاحیه المپیک پکن از ساعت ها پیش اغاز شده است. فکر می کردم اگر روزی این بازیها در ایران برگزار شود ما چگونه آن را برگزار می کنیم.
May 2007
1 post